تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاك گلدانم

تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاك بارانم

نمی دانم چه باید كرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 دی 1387    | توسط: هیوا    |    |
نظرات()