یادت هست از همان روزهای آغازین که وارد این دیار غربت شدم تنها مونس من تو شدی و من هر روز و هر ثانیه مهمان خانه ی تو می شدم.

یادت هست با کوله باری از دلتنگی و تنهایی چه بی ریا و صادقانه اشک هایم را به لحظه های دیدار تو بخشیدم.

یادت هست آن روزها ظرفی پر از عشق را به من تعارف کردی و من چه حریصانه یکی از آن عشق های شیرین و آبدار را برداشتم .آخر آن قدر در سراب دنیا دویده بودم که خسته و گرسنه، روحم راهی دیدارت شده بود.

راستش را بخواهی این ملکوت آبی، این مهمان نوازی ات و دست ودل بازیت و از همه مهمتر رازدار بودنت مرا پاگیر کرد. می دانی از بس به من لطف کرده ای پررو شده ام و از بس وقت و بی وقت درب خانه ی تو را زده ام و تمنای چیزی داشته ام خودم هم خجالت می کشم.

دیشب که دوباره مهمانت بودم و از تو خواسته ای داشتم با خودم عهد بستم این آخرین باری باشد که این درخت پاییزی از تو خواهشی دارد .

ولی می دانم نمی توانم .آخر اگر این خواسته ها نباشد با چه بهانه ای باز به سراغ محبوبم بروم.

اگر من این مزاحم همیشگی بی مهری دیده بود شاید دل بسته نمی شد ولی چه کنم الان عاشقم و حتی اگر طوفانی از مصیبت ها را به من ببخشی باز هم نمی توانم از تو دل بکنم .خودت هم می دانی که مقصر من نیستم، خودت مقصری چون عشق را به من بخشیدی .

ولی این را بدان که تا آخرین لحظه ای که رو به جاری شدنم به خاطر همه ی نعمت ها و لطف هایت سپاسگذارم.

سپاسگذاری شرمگین.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 بهمن 1387    | توسط: هیوا    |    |
نظرات()