شب با خیال تو بر دار بی کسی
چون چشمه ای روان سرشار بی کسی

دور از منی و من در دام عشق تو
هر لحظه می کشم آزار بی کسی

آب از سرم گذشت آبی ترین خیال
شد آسمان من بیمار بی کسی

بر جاده می کشم این جان خسته را
شاید جدا شود افسار بی کسی

هر گز کسی نشد همراز قلب من
بیچاره این دلم شد یار بی کسی

همچون پرنده ای پشت در قفس
بر میله می کشم منقار بی کسی

اما بدون تو تنها نمانده ام
هم صحبتم شده افکار بی کسی

در کوچه های شهر دنبال رد تو
هر گوشه میزنم من جار بی کسی

حس میکنم به تو هرگز نمی رسم
وا مانده خاطرم در کار بی کسی

عمرم گذشت و من در انتظار تو
شد لحظه لحظه ام تکرار بی کسی

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 بهمن 1387    | توسط: هیوا    |    |
نظرات()