بچه ها آرام! بابا حرف دارد با شما

بی صدا باشید ای دلبند فرزندان من!

با شما دارم سخن، ای همسفرهای پدر!

من میان خنده هاتان زندگی را یافتم

کیمیای زندگی در نور لبخند شماست

همرهان رفتند و من در راه حیرت مانده ام

مانده ام در راه و دل در مهر و پیوند شماست

راه ها، راه درازی نیست، کوته جاده ایست

مرکب ما مرکب عمرست و اسبی باد پاست

ضربه تند نفس ها حلقه می کوبد به در

با تو گوید: کاین سرای کالبد، مهمانسراست

چند روز زندگی، راهیست پرشیب و فراز

تلخ و شیرین، رنج و راحت، زشت و زیبا بگذرد

روزگار پیر، صدها نسل را در خاک کرد

از هزاران خاندان بگذشت و ز ما بگذرد

ما همه برگ درختانیم در گلزار عمر

بی خبر از سیلی توفان و خشم بادها

آهوان شاد و شنگولیم سرگم چرا

غافل از چنگال گرگ و حیله ی صیادها

پهن دشت زندگی غیر از خیال آباد نیست

عمر مردم چیست؟

خوابی سهمگین افسانه یی

چیست دنیا؟ چیست این دیر آشنای زود سیر؟

سرد مهری، زشت رویی، از وفا بیگاه یی

سفره ی گسترده ی ایام چندی بیش نیست

ما همه بر خوان چندین روزه مهمان همیم

تا نفس داریم و ما را بر سر خوان مهلتی است

یار هم، غمخوار هم، پیوند هم، جان همیم

آنچه شیرین می کند ایام را، مهر است مهر

پا می فشارید هرگز بهر آزار کسی

برگشایید از ره مردم نوازی بی درنگ

روزگاری گر گره ببینید در کار کسی

دل چو بی یاد خدا باشد، نیست دل، گوریست سرد

ای عزیزان، این شما را واپسین پندست و بس

هر کجا باشید، دل را با خدا دارید خوش

نور باران دل از یاد خداست و بس

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 بهمن 1387    | توسط: هیوا    |    |
نظرات()