غروب بود و باران می بارید , من و تو می دویدیم تا در هیاهوی باران گم نشویم .

لحظه ی فراق رسیده بود و من باید می رفتم .

دستت را در ازدحام جمعیت رها كردم و دویدم تا به آخرین قطار برسم ،

پا به قطار گذاشتم ، سكوت بود و سكوت ، هیچ صدایی نبود

جز صدای آشنای تو ، دویدم تا در آغوشت بگیرم ، اما از خواب پریدم.

 

 

 

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388    | توسط: هیوا    |    |
نظرات()