ساقی بده پیمانه ای ؛ زان می که بی خویشم کند 

بر حسن شورانگیز تو ؛ عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شب های غم ؛ بارد فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم ؛ فارغ ز تشویشم کند

ندا سحرگاهی می دهد ؛ فیضی که می خواهد دهد

با مسکنت شاهی دهد ؛ سلطان درویشم کند

سوزد مرا ؛ سازد مرا در آتش اندازد مزا

وز من رها سازد مرا ؛ بیگانه از خویشم کند

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 شهریور 1386    | توسط: هیوا    | طبقه بندی: General،     |
نظرات()